امروزمي خوام به همه اونايي كه اين وبلاگ رومي خونن و فكر مي كنن كه اين وبلاگ مخاطب خاصي داره بايدبگم كه سخت دراشتباه هستن .
" اين شعرهابراي هيچ كس نيست ..... نه دردلم انگارجاي هيچ كس نيست "
آره هيچ كس توي دلم نيست . خيلي وقته دارم توي يك حصار ؛ تك وتنها زندگي مي كنم .
من يك بارتوي زندگيم عاشق شدم . البته اون زمان حتي اسم احساسي روكه داشتم نمي دونستم ؛ (يعني اينقدر بچه بودم ). فقط مي دونستم خالصانه وبدون ريادوستش دارم . اينقدردوستش دارم كه حتي مي تونم به مامانم دروغ بگم وخودم روبزنم به مريضي ومدرسه نرم تا موقعي كه مي ياد خونمون ببينمش .
اينقدردوستش دارم كه توي بازيهاي كودكانه اگه زمين بخوره به جاي پاي اون قلب من دردمي گيره . نمي دونستم اسم اين احساس عشقه .
روزها گذشت ؛ ماههاگذشت ؛حتي سالهاگذشت و اين احساس درمن مثل سنم ؛ مثل قَدم باتك تك سلولهاي بدنم آميخته شد و رشد كرد . به همون اندازه كه به چشمام اطمينان داشتم به پاكي ومعصوميتش ايمان داشتم . تااينكه توي روزتاسوعاوعاشوراي يكي ازهمين سالهايي كه توي خواب زمستوني بودم يك كابوس منوازخواب قشنگم پروند . انگارسالهاتوي خواب بودم و فقط روئيامي ديدم . تازه فهميدم اون كسي كه من عاشقش بودم ديگه بزرگ شده . وقتي توي چشماش نگاه كردم ديگه ازاون معصوميت خبري نبود. ديگه نتونستم اون پاكي وصداقت روتوي چشماش پيداكنم . انگار يكي منو از توي يه دنياي خيالي پرت كردتوي دنياي واقعيت . جايي كه ديگه همه بزرگ شدن ؛نه !!! بهتره بگيم همه گرگ شدن . جايي كه هيچ كس بويي ازصداقت نبرده . جايي كه ......
وقتي ازخواب بيدارشدم وفهميدم كه كجاهستم دلم تنگ شد ...
دلم براي همه چيز تنگ شد ؛براي بازي هاي كودكانه ؛ صداقت ومعصوميت خالصي كه توي چشمامون موج مي زد ؛ براي لحظه هايي كه بدون شرم دستام رو توي دستات مي گرفتي . حتي دلم براي بازي هاي دزد وپليسي كه هميشه بازي مي كرديم هم تنگ شد . تومي شدي پليس ومن گروگان دزدها . تو ؛خودتو به آب وآتيش مي زدي تا منو ازدست دزدها نجات بدي . منم دستمو به طرفت درازمي كردم و اسمت روصدامي زدم .
اينقدر دلم تنگ شد كه ديگه طاقت نياوردم وجلوي جمع زدم زير گريه .. گريه نه !! نمي دونم اسمش روچي بذارم چون خيلي گُنده ترازگريه بود ... خيلي گُنده . رفتم توي يك اتاق تاريك وبه اندازه تموم روزهاي بچگي وخواب زمستونيم گريه كردم . اينقدر گريه كردم كه وقتي توي آينه به خودم نگاه كردم دلم براي خودم سوخت ؛دلم براي روزهايي كه به اميد هيچ وپوچ گذشته بود سوخت ؛ دلم براي توام سوخت .. مي دوني چرا ؟؟ چون ديگه آدم نبودي شده بودي يه گرگ بزرگ . ازهمون گرگايي كه توي داستانهابرامون خونده بودن و ماازشون مي ترسيديم وفكر مي كرديم كه گرگهارو فقط مي شه از شاخ و دُمشون شناخت .
وقتي وارد دنياي واقعيت شدم تازه فهميدم كه همه اونافقط توي دنياي كوچيك بچگي بوده وهيچ كدوم واقعيت نداره .. تازه فهميدم كه اين همه سال داشتم خواب مي ديدم . خوابهاي رنگي . خوابهايي كه فقط درحديك روئياي قشنگ بودن .
فكركردن به همه اينامغزم روقفل كرد ؛زنديگم روقفل كرد.....
بعدازاينكه اون كابوس ؛ كابوس آدم بزرگا يكهو واردخواب قشنگم شدو من سراسيمه ازخواب پريدم ؛ تصميم گرفتم كه ديگه هيچ وقت خواب نبينم . تصميم گرفتم توي اين دنياي به اصطلاح واقعي بمونم . بمونم ولي تنها ... تنهاي ؛تنها .....
ديگه ازهرچي آدم بزرگ بود بدم مي يومد .
"" آدم بزرگايي كه فقط ادعاي بزرگي دارن ""
وقتي فهميدم خودم ؛ اين "من " بزرگ شده از خودمم بدم اومد . حتي ازتوام بدم اومد . عشقم باتنفرقاطي شده بود وازتوبرام معجون ساخته بود ؛معجوني ازعشق ونفرت.
ازاون روزبه بعدشروع كردم به ساختن يه حصاردور خودم . البته دور خودم ؛ قلبم و ذهنم . حالاهر روز كه مي گذره يكي به ميله هاي حصارم اضافه مي شه .
دلم مي خواست اين حصار فقط مال خودم باشه تا روزهايي كه بدون خودم گذروندم رو جبران كنم . پس بايدهمه چيز روفراموش مي كردم .
تصميم گرفتم فراموش كنم وشروع كردم به فراموش كردن ..
فراموش كردم ؛فراموش كردم ؛فراموش كردم .....
اينقدر فراموش كردم كه اسمم يادم رفت ؛ هويت وشخصيتم يادم رفت ؛ حرف زدن يادم رفت ؛ زندگي كردن يادم رفت .. حتي نفس كشيدن يادم رفت ....... همه چيز يادم رفت ؛همه چيز ....
همه چيز يادم رفت جز اوني كه بايد يادم مي رفت ...!!!
خنده داره ... نه ؟؟؟!!