تبليغاتX

                                       به حرمت باران, هر گونه کپی برداری, ولو دوستانه, مجاز نـیـسـت
 

خواب رنگی

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

هستی ؟؟ ....... نذار شک کنم .
 

نمي دونم مي بينيم يانه ؟

هميشه اگه توي دلم آرزويي داشتم اون رو زير هزاران خروار خاك پنهون مي كردم ، حسرتش رو هميشه باخودم حمل مي كردم ...

مي دوني چرا؟

چون هميشه ازت مي ترسيدم چيزي رو به زور بخوام ...

چون هميشه مي گفتم راضي ام به رضاي تو ...

راضي ام به اون چيزي كه توبرام مي خواي ، چه خوب و چه بد ...

ولي تو هميشه برام بدخواستي ... فقط بد .

حالا خسته ام .

ازاين همه راضي بودن خسته ام .

راضي بودن به اون چيزي كه تو مي خواي ، راضي بودن به بد .... گاهي وقتا شك مي كنم كه مي بينيم ، گاهي وقتا شك مي كنم كه دوستم داري و خوبيم رو مي خواي !!!

بااين شك چه كنم ؟ داغره داغونم مي كنه .

آخه توتنهاكسي هستي كه دلم رو به بودنش خوش كردم .

گرچه توام مي توني بذاري يه عمر باخيال داشتنت خوش باشم واخرش بهم بفهموني كه هيچ وقت نداشتنمت وهميشه در تنهايي به سرمي بردم .

توام مي توني ... مثل بنده هات . منم مثل هميشه از همه چيز راضي ام وشاكي هيچ چيزي نيستم .

گاهي وقتا باخودم مي گم نكنه توخداي بدايي ... براي چندلحظه تصميم مي گرم بد بشم تاتوروداشته باشم ... ولي


 

20:10  | دلتنگ  | 

یکشنبه بیستم آبان 1386


 

اشک من گم شده است

اشک بیچاره کجاست؟

خانهء آه نبود

نکند پیش دعاست؟

گفته بودم که نرو

توی پس کوچهء عشق

نیست شایستهء تو

چه کنم؟سر به هواست

گفته بودم که تو را

گریه ها می دزدند

کاش او می فهمید

گریه عشق فناست ..


 

22:0  | دلتنگ  | 

یکشنبه بیستم آبان 1386

خسته ام ...
 

باز دوباره از ديروز برگشتم به همون حال وهواي قبل .

بي حوصلگي ،

دلتنگي ،

بي احساسي ،

كسلي ،

داريوش و حال كردن با ترانه چكاوك و ....

نمي دونم چرا اين احساسها دست ازسرم برنمي داره...

وقتي ميبينم هم سن وسالهام چطور از ته دل ميخندن و خوشحالن ازخودم بدم مياد ، از زندگيم بدم مياد ...

خيلي خسته ام . خسته از اين زندگي .. خسته از اين بودن و ناديده بودن .

ازاين تنهايي كه از زمين تا جاي خدا وسعت داره .

ازاين حصاري كه دورخودم و احساسم كشيدم .

دوست دارم در حصار روبازكنم و مثل يه پرنده بپرم . بپرم تا اوج و بي نهايت .

برم پيش خدا .

دلم مي خوادهمش دراز بكشم وبه روزهايي كه گذشته ....

روزهايي كه به اميدهيچ گذشت وروزهايي ام كه بااميدهاي الكي ميگذره فكركنم به اينكه چقدراحمق بودم وهنوزم هستم .

ازخودم بدم مياد .

چقدرديگه بايد خودمو قانع كنم و گول بزنم كه زندگي زيباست ، كه من خوشحالم ، كه من هيچ غمي ندارم ... تا كي بايد اين ماسك روي چهرم باشه و از درون داغون باشم .

واقعا كم آوردم .....

واقعاخسته شدم .

لعنت به هرچي زندگي وزنده بودنه .


 

21:59  | دلتنگ  | 

چهارشنبه نهم آبان 1386

باران ..
 

بزن باران که دلگیرم من امشب

                                         در این ویرانه میمیرم من امشب

غمی از رفتن و ماندن ندارم

                                  اسیر دست تقدیرم من امشب

بزن از من بشو رنگ گناهان

                                    ببین دنیای تقصیرم من امشب

دو روز زندگی ارزش ندارد

                               بزن باران از ان سیرم من امشب

بزن که خانه زندان است از درد

                                     در این زندان به زنجیرم من امشب

بزن که با تو دارم خاطراتی

                                   ببین با لحظه درگیرم من امشب

  بزن که گریه های واپسین است

                                   بزن باران که میمیرم من امشب                               


 

13:32  | دلتنگ  | 

سه شنبه یکم آبان 1386

فال ...
 

ديروز بامامانم رفتيم پارك بامامان روي يه نيمكت نشسته بوديم كه يه كولي ازجلومون رد شد وگفت: "فالت بگيرُم" منم شوخيم گل كرد وبه مامان گفتم مامان بياد فالمون روبگيره فوقش يكم به چرت وپرتاش مي خنديم . مامانم گفت: نمي دونم اگه دوست داري بگو بياد . منم كه دربه در فال و اين مدل چيزام ازخداخواسته صداش كردم . همون اول كه گفت دستت رو بده تو دلم خنديدم وگفتم معلوم نيست چه چرت و پرتهايي مي خواد تحويلم بده؟ ... بهش گفتم چرت وپرت نگي اگه مي توني راست بگي بگو وگرنه نمي خواد بگيري . گفت دستت روبده كاريت نباشه . دستموگرفت گفت: بگو ياعلي ... گفتم يعني چي؟ باعصبانيت گفت: مي گم بگوياعلي منم بامسخره بلندو بالحن خودش گفتم ياعلي .. آقاجاي شماخالي شروع كردبه گفتن . يعني مي تونم بگم تمام حرفايي كه گفت راست بود . چشمام داشت درميومد ومي افتاد توي دستم ، فكم كه روي زمين بود . ناگفته نمونه كه تمام داروندارمون رو جلوي مادر محترمه ريخت روي آب . ازيك طرف دوست داشتم بدونم ازطرف ديگه مامانم .... مامان بنده خدامونم خودشو زدبه كوچه علي چپ و هيچي به روي خودش نياورد . خلاصه اينكه فال ماروگرفت ... نه حال ماروگرفت .

مامانم كه ديد اينطوري گفت:  مي خواي مال منم بگيره . ميدونستم كه روش نميشه گفتم: آره بگيره ببينيم چي ميگه . مامانمونم ازماذوق زده تر دستش رو داد . براي مامانم هرچي گفت تقريباراست بود . خلاصه اينكه ماحسابي رفتيم توي فكر ..... گاهي وقتاآدم خيلي چيزاروبه شوخي ميگيره ولي ...


 

18:44  | دلتنگ  | 

سه شنبه یکم آبان 1386

ياحق ..
 

 

خداجون امروزدلم يه جوريه . يه جورعجيب . نميدوم چشه . نمي دونم چي مي خواد . همش بهونه مي گيره . نمي دونم بايدبراش چي  كار كنم . از اين روزا توي زندگيم زيادبوده . روزايي كه به سرم ميزنه ويه حال وهواي عجيبي پيدا ميكنم . روزايي كه خيلي خسته ام . خسته ازهمه كس وهمه چيز . روزايي كه دلم بد رقم هواي شونه ها و آغوش گرمت رومي كنه . ولي حيف ! حيف كه نمي تونم بااين دستاي كوچيك تمام وسعتت رو به اغوش بكشم وزار زار به حال و روز خودم اشك بريزم .

 اما اين دفعه با دفعه هاي قبل يه فرقي داشت . اين دفعه تصميم گرفتم يه وبلاگ بزنم . يه وبلاگ فقط براي تو . فقط براي حرف زدن باتو . فقط براي درددل كردن باتو . اميدوارم كه بخونيش . اميدوارم كه همه پستامو بخوني ونظرتو برام پيش خودت نگه داري و به موقع اش بهم بدي .

دوستت دارم به وسعت تمام خلقتت . به وسعت تمام بزرگي و مهربونيت .

                                                                         دوستت دارم .....


 

18:5  | دلتنگ  | 

سه شنبه یکم آبان 1386

يه وقتايي ...
 

يه وقتايي

يه روزايي

يه ساعتها ويه دقيقه هايي

آدم دلش بدجوري مي گيره .

يه وقتايي

يه روزايي

يه ساعتها و يه دقيقه هايي

آدم دلش مي خواد دوتابال در بياره وبپره .

بپره تا بينهايت وفقط به فكراوج گرفتن و دورشدن از اين زمين خاكي باشه .

يه وقتايي

يه روزايي

يه ساعتها و يه دقيقه هايي

دلم ميگيره ، دوست دارم بپرم ، اوج بگيرم ..

ولي ....

ولي نمي شه ... خيلي چيزاتوي اين زمين خاكي هستن كه دست وپامو زنجيركردن و مجالي واسه پريدن نميدن .

هميشه خواب پرواز رو ميبينم . خواب مي بينم مي پرم وتابينهايت اوج مي گيرم . از اون بالابه آدماي زيرپام نگاه مي كنم وآرزومي كنم كه كاش براي هميشه اين بالابمونم وديگه هيچ وقت برنگردم .

گاهي اوقاتم خواب مي بينم كه چندتاآدم دمبالم كردن و منم بايك جهش وبعدشم اوج گرفتن ازدستشون فرارميكنم . مثل پرنده ها كه ازترس افتادن تو دام آدما اوج ميگيرن . اين خوابهاخيلي برام تكرارميشن . منم عاشقشونم . آخه نمي دونيد وقتي اوج ميگيري چقدرسبك وآرومي .

اماكاش اون روزي كه واقعا اوج ميگيري وميري اون بالا سبك باشي ، راحت و آروم ... كاش !!


 

18:5  | دلتنگ  | 

سه شنبه یکم آبان 1386

اعتراف ..
 

امروزمي خوام به همه اونايي كه اين وبلاگ رومي خونن و فكر مي كنن كه اين وبلاگ مخاطب خاصي داره بايدبگم كه سخت دراشتباه هستن .

" اين شعرهابراي هيچ كس نيست  .....  نه دردلم انگارجاي هيچ كس نيست "

آره هيچ كس توي دلم نيست . خيلي وقته دارم توي يك حصار ؛‌ تك وتنها زندگي مي كنم .

من يك بارتوي زندگيم عاشق شدم . البته اون زمان حتي اسم احساسي روكه داشتم نمي دونستم ؛ (يعني اينقدر بچه بودم ). فقط مي دونستم خالصانه وبدون ريادوستش دارم . اينقدردوستش دارم كه حتي مي تونم به مامانم دروغ بگم وخودم روبزنم به مريضي ومدرسه نرم تا موقعي كه مي ياد خونمون ببينمش .

 اينقدردوستش دارم كه توي بازيهاي كودكانه اگه زمين بخوره به جاي پاي اون قلب من دردمي گيره . نمي دونستم اسم اين احساس عشقه .

روزها گذشت ؛ ماههاگذشت ؛‌حتي سالهاگذشت و اين احساس درمن مثل سنم ؛ ‌مثل قَدم باتك تك سلولهاي بدنم آميخته شد و رشد كرد . به همون اندازه كه به چشمام اطمينان داشتم به پاكي ومعصوميتش ايمان داشتم . تااينكه توي روزتاسوعاوعاشوراي يكي ازهمين سالهايي كه توي خواب زمستوني بودم يك كابوس منوازخواب قشنگم پروند . انگارسالهاتوي خواب بودم و فقط روئيامي ديدم . تازه فهميدم اون كسي كه من عاشقش بودم ديگه بزرگ شده . وقتي توي چشماش نگاه كردم ديگه ازاون معصوميت خبري نبود. ديگه نتونستم اون پاكي وصداقت روتوي چشماش پيداكنم . انگار يكي منو از توي يه دنياي خيالي پرت كردتوي دنياي واقعيت . جايي كه ديگه همه بزرگ شدن ؛‌نه !!! بهتره بگيم همه گرگ شدن . جايي كه هيچ كس بويي ازصداقت نبرده . جايي كه ......

وقتي ازخواب بيدارشدم وفهميدم كه كجاهستم دلم تنگ شد ...

دلم براي همه چيز تنگ شد ؛‌براي بازي هاي كودكانه ؛‌ صداقت ومعصوميت خالصي كه توي چشمامون موج مي زد ؛‌ براي لحظه هايي كه بدون شرم دستام رو توي دستات مي گرفتي . حتي دلم براي بازي هاي دزد وپليسي كه هميشه بازي مي كرديم هم تنگ شد . تومي شدي پليس ومن گروگان دزدها . تو ؛خودتو به آب وآتيش مي زدي تا منو ازدست دزدها نجات بدي . منم دستمو به طرفت درازمي كردم و اسمت روصدامي زدم .

اينقدر دلم تنگ شد كه ديگه طاقت نياوردم وجلوي جمع زدم زير گريه .. گريه نه !! نمي دونم اسمش روچي بذارم چون خيلي گُنده ترازگريه بود ... خيلي گُنده . رفتم توي يك اتاق تاريك وبه اندازه تموم روزهاي بچگي وخواب زمستونيم گريه كردم . اينقدر گريه كردم كه وقتي توي آينه به خودم نگاه كردم دلم براي خودم سوخت ؛‌دلم براي روزهايي كه به اميد هيچ وپوچ گذشته بود سوخت ؛‌ دلم براي توام سوخت .. مي دوني چرا ؟؟ چون ديگه آدم نبودي شده بودي يه گرگ بزرگ . ازهمون گرگايي كه توي داستانهابرامون خونده بودن و ماازشون مي ترسيديم وفكر مي كرديم كه گرگهارو فقط مي شه از شاخ و دُمشون شناخت .

وقتي وارد دنياي واقعيت شدم تازه فهميدم كه همه اونافقط توي دنياي كوچيك بچگي بوده وهيچ كدوم واقعيت نداره .. تازه فهميدم كه اين همه سال داشتم خواب مي ديدم . خوابهاي رنگي . خوابهايي كه فقط درحديك روئياي قشنگ بودن .

فكركردن به همه اينامغزم روقفل كرد ؛‌زنديگم روقفل كرد.....

بعدازاينكه اون كابوس ؛ كابوس آدم بزرگا يكهو واردخواب قشنگم شدو من سراسيمه ازخواب پريدم ؛ تصميم گرفتم كه ديگه هيچ وقت خواب نبينم . تصميم گرفتم توي اين دنياي به اصطلاح واقعي بمونم . بمونم ولي تنها ... تنهاي ؛‌تنها .....

ديگه ازهرچي آدم بزرگ بود بدم مي يومد .

 "" آدم بزرگايي كه فقط ادعاي بزرگي دارن ""

وقتي فهميدم خودم ؛ اين "من " بزرگ شده از خودمم بدم اومد . حتي ازتوام بدم اومد . عشقم باتنفرقاطي شده بود وازتوبرام معجون ساخته بود ؛‌معجوني ازعشق ونفرت.

 ازاون روزبه بعدشروع كردم به ساختن يه حصاردور خودم . البته دور خودم ؛ قلبم و ذهنم . حالاهر روز كه مي گذره يكي به ميله هاي حصارم اضافه مي شه .

دلم مي خواست اين حصار فقط مال خودم باشه تا روزهايي كه بدون خودم گذروندم رو جبران كنم . پس بايدهمه چيز روفراموش مي كردم .

 تصميم گرفتم فراموش كنم وشروع كردم به فراموش كردن ..

 فراموش كردم ؛‌فراموش كردم ؛‌فراموش كردم .....

اينقدر فراموش كردم كه اسمم يادم رفت ؛ هويت وشخصيتم يادم رفت ؛ حرف زدن يادم رفت ؛‌ زندگي كردن يادم رفت .. حتي نفس كشيدن يادم رفت ....... همه چيز يادم رفت ؛‌همه چيز ....

همه چيز يادم رفت جز اوني كه بايد يادم مي رفت ...!!!

خنده داره ... نه ؟؟؟!!


 

18:4  | دلتنگ  | 

سه شنبه یکم آبان 1386

سالهاست كه اين سوال تكرار مي شود ..
 

 

هر روز كار من اين است ببرسم از خود

رفته او از دل من؟


 

18:4  | دلتنگ  | 

سه شنبه یکم آبان 1386

كمكم كن ..
 

خيلي وقته كه بريدم .

خيلي وقته كه كم آوردم .

خيلي وقته كه خسته شدم .

خيلي وقته كه ازت كمك مي خوام .

كمكم كن .

كمكم كن .


 

18:3  | دلتنگ  | 

سه شنبه یکم آبان 1386

دل كندم !!
 

 

چنان دل کندم از دنیا

که شکلم شکل تنهایست

ببین مرگ مرا در خویش

که مرگ من تماشایست

مرا در اوج می خواهی

تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز

مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر

نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند

تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده

از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی

قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن

چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند

گمان کردم که همدردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند


 

18:3  | دلتنگ  | 

سه شنبه یکم آبان 1386

سايه رنگي ...
 

 غریبم

وقتی چشمانم به آینه دروغ میگوید

من همان شاعر

کوچه های مبهم زندگی آواره خویشم.....

می روم

تا جستجوی سایه گذشته ها

ولی زمانه ارام میگوید

"دیر است"                                                                    

دیگر خودم هم تحمل

توجیه های سمج افکارم را ندارم

با خورشید بیگانه ام

آری خورشید

همان اهنگ بی منت طلوع

من او را شناختم

اما نه حالا.....

ای عقربه های هشدار

من کجای این

سپید آلود شب خوابم

درهای ذهنم

به سوی هر مهمان عقل بسته اند

و دختر شعر

بازیچه غمهای بی خیالی است

میخواهد بگریزد ولی نمیتواند

او چه کند

با تزویر دورنگی عشق؟؟؟؟


 

18:2  | دلتنگ  | 

سه شنبه دوم مرداد 1386

پاييز..
 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ايم چو گلدان خالي لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم
 

13:48  | دلتنگ  | 

سه شنبه دوم مرداد 1386

بودن؟؟
 

چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد از واژه ي دو وجهي تكرار خسته ام من بي رمق ترين نفس اين حوالي ام از بودن مكرر بر دار خسته ام من با عبور ثانيه ها خرد مي شوم از حمل اين جنازه ي هوشيار خسته ام
 

13:47  | دلتنگ  | 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

اشكهاي دلتنگي
 

 

اين روزها ؛ زورهاي بربادرفتن است . روزهاي رهاشدن است ... رها وسبك شدن باگريه هاي بي امان وبغض هاي گره خورده و درهم ؛ ... اين روزهاحتي آسمونم ديگه قدرت به دوش كشيدن اين همه سنگيني رونداره . آسمونم دلش مثل دل من كم آورده ؛ بريده ؛ به آخرخط رسيده .. ديگه مثل قبل براش مهم نيست چندنفردارن صداي هق هق وفريادهاي بي امانش رومي شنون وبراي اينكه زير بغض فروخوردش گيرنكنن بي امان دمبال پناهگاه مي گردن . ديگه براش مهم نيست چندنفرهنوزم مثل گذشته هادوست دارن توي حياط كوچيك خونه دراز بكشن وساعتهاي دلتگي باخدا پچ پچ كنن وبه ستاره خيره بشن . ديگه آسمونم مثل من زده به سيم آخر . دلم مي خواست زيريكي ازاين گريه هاي دلتنگي آسمون توي يه جاي خلوت گير مي كردم ؛ بعداون موقع منم مثل آسمون مي تونستم بزنم زيرگريه وبغضهاي فروخوردم روخالي كنم . منم مي تونستم فريادهايي كه به سكوت ختم شده رو رهاكنم . منم مي تونستم به وسعت تمام روزهاي دلتنگي اشك بريزم . دلم مي خواست اشكام توي بارون گم مي شد . اينقدراشك مي ريختم كه آسمون جلوم كم بياره وديگه نباره ......


 

12:11  | دلتنگ  | 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

بي اراده ...
 

 

بلد نیستم،

نه زنده ماندن

و نه زنده کردن.

نشسته ام زیر جذر زندگی

و هوا نفس می کشم... بی اراده.

و اگر انگیزه ی گرم ماندن دستهایم

در صعودی ترین نقطه عطف زندگی ام نبود،

صد بار زنده نمانده بودم... با اراده .


 

12:11  | دلتنگ  | 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

سالهاست كه اين سوال تكرار مي شود ..
 

 

هر روز كار من اين است ببرسم از خود

رفته او از دل من؟


 

12:10  | دلتنگ  | 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

دلم هواي ....؟؟
 

 

دلم برای خودم تنگ شده.

برای همچو منی که ماه ها پیش کشته شد.

اینجا دختری دلش هوای مرگ می گیرد.

می میرد.

اینجا جاده ی زندگی برای یک کالبد زیادی هموار است.

من رفتم.

حالا تو هی بمان!

چقدر به کشیدن این اکسیژن مسموم عادت کرده ای؟


 

12:10  | دلتنگ  | 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

خدارولمس كردم ..
 

ديروز رفته بوديم در دل طبيعت و چندساعتي رو بيرون ازاين همه دورنگي وريا گذرونديم . جاي خيلي قشنگي بود . به قول من هوا خيلي " مَلس " بود . نزديك ساعت 3 بود كه ناهارخورديم . دقيقا يك ساعت بعدش هوايه خورده ابري شد اما ماجدي نگرفتيم كه يكهو چند دونه تگرگ به بزرگي گيلاس افتاد جلوي پام . اولش خيلي ذوق زدم وخواستم به بقيه نشون بدم كه يكدفعه شروع كردبه باريدن تارسيدم پيش بقيه اينقدرزيادشد كه همه مجبور شدن چيزي روي سرشون بگيرن تاتوي سرشون نخوره . واقعابزرگ وشديد بود. همه مجبورشديم فرشي كه زيرمون بود رو روي سرمون بگيريم . صحنهء واقعاجالبي بود . ماروي بلندي نشسته بويدم ومن از زيرفرش منظره رونگاه مي كردم ؛ هم خيلي زيبابود وهم خيلي وحشت انگيز . آسمون بدون توقف يك ريزمي باريد . هم زمان با باريدن تگرگ بارون هم شروع شد . همه وسايل روبرداشتيم وتصميم گرفتيم كه بريم پايين چون روي بلندي بوديم پايين رفتن خيلي سخت بود . تاحالا توي عمرم چنين صحنه ها وباروني نديده بودم ؛‌من كه هيچي حتي مامان ؛‌بابام هم نديده بودن . خلاصه اينكه همه باسرعت سوارماشينهاشديم . اما ازسر تا نوك پامون خيس شده بود . جندكيلومتري بيشترنشد بريم چون سيل راه افتاده بودو اكثر راهها يا خراب شده بود ويا مسدود بود . چند ساعتي معطل شديم تاراه باز شد تقريبا يكي ؛‌دو سانتي تگرك روي زمين نشسته بود . همه مون اون لحظه يه جورايي ترسيده بوديم . چون واقعا ترسناك بود . بالاخره گذشت ومابه سلامت رسيديم خونه ولي توي همون لحظه هايي كه داشتم از زيرفرش به پايين ومنظره ها وآسمون نگاه مي كردم قشنگ مي تونستم بزرگي خدارو حس كنم ؛‌نه بهتره بگم تونستم بزرگي خدارو لمس كنم . اون لحظه حس مي كردم ماآدما كه اينقدرادعاي بزرگي و قدرت مي كنيم جلوي قدرت خداوندكوچيك وناتوان هستيم . ناتوان تراز اون چيزي كه فكرشو مي كنيم .

باخودم فكر مي كردم كه اين يك بارون وتگرگ هست كه ماجلوش ناتوان هستيم واينقدرترسيديم .. فردا ؛ روزي كه قراره تقاص كارايي كه كرديم روجواب بديم بايدچي كاركنيم ؟ اونجا به كي وكجابايدپناه ببريم ؟؟ آيا اونجاهم مي تونيم از گناهها ونتيجه عملمون فرار كنيم ؟؟

ديروز مطمئن شدم كه هيچي نيستم .. هيچي .

كاش به همه مون ثابت بشه كه هيچ كدوممون چيزي واسه فخرفروختن به هم نداريم . ثابت بشه كه همه مون از چيزي جزخاك نيستيم . همه مون آخرش به جايي جزخاك برنمي گرديم بايك يادومترپارچه سفيد ....


 

12:8  | دلتنگ  | 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

سايه رنگي ...
 

 

غریبم

وقتی چشمانم به آینه دروغ میگوید

من همان شاعر

کوچه های مبهم زندگی آواره خویشم.....

می روم

تا جستجوی سایه گذشته ها

ولی زمانه ارام میگوید

"دیر است"                                                                     

دیگر خودم هم تحمل

توجیه های سمج افکارم را ندارم

با خورشید بیگانه ام

آری خورشید

همان اهنگ بی منت طلوع

من او را شناختم

اما نه حالا.....

ای عقربه های هشدار

من کجای این

سپید آلود شب خوابم

درهای ذهنم

به سوی هر مهمان عقل بسته اند

و دختر شعر

بازیچه غمهای بی خیالی است

میخواهد بگریزد ولی نمیتواند

او چه کند

با تزویر دورنگی عشق؟؟؟؟


 

12:7  | دلتنگ  | 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

بايدبرم ... آره بايدبرم!!!
 

 

بايدازاينجابرم . بايدازاين آدمادوربشم .

بايد برم توي يه دنياي ديگه زندگي كنم . دنيايي كه فقط منم وخدا . دنيايي كه توش آدمي نباشه . تنهاي تنهاباشم .

خسته ام ؛ ازاين فكرهاي پوچ وبيهوده كه سالهاست زندگيم رو تسخيركرده خسته ام ....  دلم مي خوادمغز پوسيدم هوابخوره .

بايدبرم يه جاي دور .

آره بايدبرم .....

بايدبرم جايي كه بتونم زندگي كنم  ؛ بتونم نفس بكشم . هواي اينجاسالهاست كه خفه ودلگيره . بايد دور بشم .

 

وراه درازي درپيش است ...


 

12:5  | دلتنگ  | 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

حالم اصلاخوب نيست ..
 

 

بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ،

صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ،

 صد بار تضمين مي کنم ...


 

12:4  | دلتنگ  | 

یکشنبه سیزدهم خرداد 1386

خشم كوچه ..
 

 

طرف ماشب نيست

صداباسكوت آشتي نمي كند

كلمات انتظارنمي كشند

من باتوتنهانيستم

هيچ كس باهيچ كس تنهانيست

شب ازستاره هاتنهاتراست

طرف ماشب نيست

چخماقهاكنارفتيله بي طاقتند

خشم كوچه درمشت توست

درلبان توشعرروشن صيقل مي خورد

من تورادوست مي دارم وشب ازظلمت خودوحشت مي كند .

 

..شاملو ..


 

19:4  | دلتنگ  | 

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

اين خوابه ياكابوس ؟؟؟
 

می گن آسمون آبیه ؛دریا آبیه ؛ خداآبیه ؛پس چرامن همه روخاکستری می بینم ؛ حس می کنم خیلی وقته که رنگ آبی به چشمم نخورده ؛همه جاسیاه وتیره است . همه چیز بوی خیانت میده ؛بوی تعفن ؛بوی پوسیدگی ؛ مثل ذهن من ؛مثل دل تو . خیلی وقته که بوی پوسیدگی دلت داره اذیتم می کنه ولي کاری ازدستم ساخته نیست .  خیلی وقته که خیلی چیزاروفراموش کردم . مثل خودم ؛مثل زندگي . خیلی وقته که دیگه دلیلی برای همین نفسهای بریده بریده ام نیست ولی هنوز زنده ام وهمه فکرمی کنن دارم زندگی می کنم!!!

دارم زندگي مي كنم ؟؟؟ پس چراخودم چيزي حس نمي كنم ؟؟ شايددارم خواب مي بينم كه دارم زندگي مي كنم !! شايد ........ امااين خوابه ياكابوس ؟؟؟؟؟ اين يه كابوس سياه وسفيده .

آره . درسته !! اين يه كابوسه .

 


 

12:56  | دلتنگ  | 

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

كسي به فكرمانيست ...
 

كسی به فكر گلها نيست

كسی به فكرماهيها نيست

كسی نميخواهد

باور كند كه باغچه دارد ميميرد

كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است

كه ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چيزی مجردست كه در انزوای باغچه پوسيده ست

حياط خانه ی ما تنهاست

حياط خانه ی ما

در انتظار بارش يك ابر ناشناس

خميازه ميكشد

و حوض خانه ی ما خاليست

ستاره های كوچك بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاك ميافتند

و از ميان پنجره های پريده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه می آيد

حياط خانه ی ما تنهاست

 


 

12:54  | دلتنگ  | 

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

بازهم انسانهاي سنگ دل...
 

دل من مي سوزد؛

كه قناري هاراپربستند

كه پرپاك پرستوهارابشكستند .

وكبوترها را

آه كبوترهارا ...

وچه اميد عظيمي به عبث انجاميد .


 

12:53  | دلتنگ  | 

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

.. بانوي سوخته ....
 

 

بانويي يك غزل بهانه كشيد

روزرامثل شب ؛ شبانه كشيد

ياددوران كودكي افتاد

هي زمين ودرخت وخانه كشيد

حس دلتنگي عجيبي داشت

آه سردي ازاين زمانه كشيد

سالها؛ هي فرييب خودراداد

خار راشكل يك جوانه كشيد

بارهاروي تخت خسته شب

درد وفريادمخفيانه كشيد

ديدديگرنمي شود اما

تاب اين اشك رابه شانه كشيد

مثل آتش زيرخاكستر

باكمي باد ؛ هي زبانه كشيد

آخرش سوخت تابرنده شود

سوخت تاازخوديك نشانه كشيد

 


 

12:52  | دلتنگ  | 

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

کاش می شد...... !!!
 

 

کاش ازغم می شدرهاشد

ازبی کسی ؛ دل مردگی می شدرهاشد

کاش ازهمه دلتنگی ودلبستگی ها

یاازتمام زندگی می شدرهاشد ...


 

12:50  | دلتنگ  | 

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

بغض كهنه ...
 

گاهي این خنده بیخ گلویم راآنچنان می بندد که به بغض تبدیل می شود .


 

12:50  | دلتنگ  | 

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386

سهم من ؟؟؟
 

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي ست،

غمي نيست.

همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست!


 

18:43  | دلتنگ  |